تو دل تنهایی ... اونجایی که دیگه احساس میکنی داری نقسای آخرو میکشی ... تو اعماق سیاهیا ... تو انتهای نا امیدیا ... کسی هست که بیاد و دستت رو بگیره تا بلند بشی و تنهایی رو احساس نکنی ... کسی هست که اشکاتو پاک کنه و محکم تو آغوشش بگیردت ... کسی هست که گرمای وجودشو حس کنی و آروم بگیری ... برای اینکه دستتو بگیره ... اصلا لازم نیست که کارای عجیب غریب بکنی ... اصلا لازم نیست که دیوار بکشی بین خودتو و دیگران ... اصلا لازم نیست که کسی رو برنجونی ...اصلا لازم نیست که خودتو حبس کنی ... اصلا لازم نیست که خودتو با قفل جایی زنجیر کنی ... اصلا لازم نیست که التماسش کنی ... فقط ... فقط کافیه که نگاهش کنی و بهش لبخند بزنی ... حتی لازم نیست که بهش چیزی بگی ... انقدر بهت نزدیکه که از همه ء دردای دلت با خبره ... انقدر مهربونه که با اولین لبخندت دستتو میگیره و تو رو تو آعوش مهربونش جا میده ... اونجاس که گرمای وجودشو حس میکنی ... اونجاس که میرسی به آرامش ... اونجاس که میتونی سرتو بالا بگیری و تو چشمای مهربونش نگاه کنی و اشک شادی بریزی بعد از اونهمه اشک غم ... فقط کافیه بهش لبخند بزنی ... فقط کافیه بهش لبخند بزنی ...
پ.ن۱ : پاشو مهربون ... همین حالا ... فقط کافیه بهش لبخند بزنی ...
پ.ن۲ : اگه بهت بگن که یه مدت دیگه بیشتر زنده نیستی چه کاری میکنی!؟
نظرت رو برام بنویس!
پ.ن۳ : تعطیلات هم تموم شد!
به عشقم میسپارمتون!