پازل
طول و عرض بودنم را قدم ميزنم و باز به جايي نميرسم ...
سرد است ...ذهن من، قلب تو ...و هيچ چيز ، هيچ چيز نميتواند سرمايي را که در وجودم رخنه کرده اندکي برماند ...نه يک فنجان نسکافه ي داغ زير دانه هاي رقصان برف و نه حتي بخاري ماشين هاي مدرن امروزي
چقدر سايه سکوت سنگين است اين روزها ...
راه ميروم و فکر ميکنم ...فکر ميکنم و شخم ميزنم زمين مرده ي ذهنم را ...تکه تکه هاي ديروز را از زير خروارها خاطره بيرون ميکشم ...
از لابلاي ماشين ها ميگذرم ؛ و هنوز به دنبال تکه هاي ديروز ميگردم ...
يکي يکي پله ها را بالا ميروم؛ و يکي يکي تکه ها را کنار هم ميگزارم ...
حالا روي صندلي نشسته ام، اتوبوس حرکت ميکند ...بخار پنجره را به قدر يک نگاه پاک ميکنم ؛ حالا خوب ميبينم ...تصوير دارد کم کم کامل ميشود چقدر ساده تکه ها کنار هم قرار ميگيرند ومن قبل تر ها هيچ ربطي ميانشان نديده بودم
"هي دختر ؛نميخواي پياده شي ؟رسيديم !"
مسير هر روزه چقدر کوتاه ميشود...پياده ميشوم ...تکه هاي پازل کامل ميشود و در عين ناباوري امروز را ميبينم دستي مرا به عقب ميکشد و صداي بوق اتومبيل مرا به خود ميآورد ...کاش اين همه دير به سراغ ديروز نرفته بودم
خوب ميدانم امروز هم تکه اي از فرداست ...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 5:48 توسط مهدی شعبانی پور
|

|