شاعرانه
ساده است نوازش سگي ولگرد، شاهد آن بودن كه چگونه به زير غلتكي مي رود و گفتن كه سگ من نبود.
ساده است ستايش گلي، چيدن و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد.
ساده است بهره جويي از انساني دوست داشتن اش بي احساس عشقي ،او را به خود وا نهادن و گفتن كه ديگر نمي شناسمت.
ساده است لغزش هاي خود را شناختن با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن كه من اين چنين ام.
ساده است چگونه مي زييم آري زيستن سخت ساده است و پيچيده نيز هم.
استاد شاملو
چشمک زدي و دور شدي و من دنبال تو راه افتادم . کاش به خانه ات مي رفتي که ميان قصه ها بود و رويا . ويا به موزه ويا به تياتر اما راه به کتابخانه ها بردي لعنت بر تو ! من حالا سالهاست کتابها را ورق مي زنم و تو را نمي يابم ...
برداشت از وبلاگ زمهرير رسول يونان
وقتي تو نيستي حرفهاي زيادي هست براي با تو گفتن ودر حضورت تنها تشنه ي شنيدنم اما تو در سکوت با نگاهي عميق به من مي نگري ومن شرمسارانه خاموش مي مانم چه کنم؟! نبايد حرفهاي بيهوده ام لحظه هاي تو را به باد دهند ... اگر در اسارت اينهمه اندوه نبودم همه چيز خنده بر لبهايمان مي نشاند...
لرمانتف
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 5:48 توسط مهدی شعبانی پور
|

|