تبليغاتX
عشق من خدا !
عشق من خدا !


عشق!!!!

به نام خدای مهربان!
قبل از هر چیز شخصیتهای داستان رو معرفی کنم!
توی این داستان یه پادشاه و یه وزیر و یه کنیزک و یه جون و یه حکیم و یه صاحب کنیز وجود داره!
یک روز پادشاه برای چشم چرونی مره بالا ترین طبقه قصرش و داشته از پاییم مردم رو دید میزنه که یه لحظه کنیزک که داشته از یه مغازه برای صاحبش اغذیه میخره نظرش رو جلب میکنه!
خلاصه که شاه دیوونه کنیزک میشه و این رو به وزیرش میگه!
وزری میگه اما عالی جناب اون فقط یه کنیزک هست و در سطح شما نیست!
اما شاه میگه هر جور شده اونا بیار برای من!
وزیر هم که میبینه راهی جز این نداره میره یش صاحب کنیزک و میگه کنیزکت رو برای شاه میخوام بخرم!
صاحب میگه قبول دارم ولی اون مریض هست!
وزیر میگه میبریمش دربار و اونجا مداوا رو آغار میکنیم!
خلاصه که کنیزک رو میبرن قصر!
اونجا دکترا از لحاظ جسمی درمانش میکنن و به شاه این اطمینان رو میدن که بیماری اون برطرف شده(الان همه فکر میکنن جواهری در قصر هست)
اما یک هفته میگذره و حال کنیزک بدتر میشه!
دکترا نمیتونن دلیل پیدا کنن!
وزیر یه لحظه به فکر پیر مردی که آن طرف شهر ساکن هست میفته!
به شاه میگه اگه درمانی داشته باشه فقط کار همون پزشکی هست که حکیم هم هست!
به دستور شاه اون پیر مرد رو میارن تا کنیزک رو معالجه کنه!
از لحاظ جسمی دختره رو چک میکنه!
میگه مشکلی از لحاظ جسمی نداره!
اما  شاید روحی باشه!
شاه دستور میده که اونو از لحاظ روحی چک کنه!

پیرمرد نبض دختره رو میگیره!
اسم چندتا کشور رو میاره!
میگه چین!
نبض تغییر نمیکنه!
میگه روم!
بازم تغییر نمیکنه!
میگه ایران!
نبض یکم تند تر میشه!
چندتا شهر میگه تا میرسه که هیچکدوم نبض اونو تغییر نمیدن تا میرسه به اصفهان!
همین که اسم اصفهان رو میاره نبض دختره تندتر میزنه!
میگه فلان محله !
بازم تندتر میشه!
میگه فلان خیابان!
بازم تندتر میشه!
حکیم از شاه اجازه میخواد تا به او یک فرصت ۴۰ روزه بده!
شاه قبول میکنه!
حکیم دست دخترک رو میگیره و اونو میبره توی همون خیابان توی اصفهان!
بهش میگه برو!

کنیزک رو تعقیب میکنه تا دخترک میرسه به یک خیاطی که اتفاقا پسری که در اونجا کار میکرده نظرش رو جلب میکنه!
چون پسرک از زیبایی هیچ چیز کم نداشت!
میره به پسره میگه که من از طرف شاه آمدم و میخوام که تو این مغازه رو ببندی و بیای توی قصر!
پسر جونا قبول میکنه!
حکیم با پسر و کنیزک به قصر بر میگرده!
شاه میکه تو که بدترش کردی!
حکیم میگه من ۴۰ روز از شما فرصت گرفتم!
پس از شما خواهش میکنم در طول این ۴۰ روز شما فقط به دختره نگاه کنید!

خلاصه که شاه کوتاه میاد!
دختر از اینکه کنار معشوقش بوده هر روز حالش بهتر میشه!

تا اینکه کاملا حالش خوب میشه!

حکیم معجونی درست کرده بوده و هر روز به پسر میداده!

پسر از خوردن معجون پر از تاول میشه که فکر میکنم به زبون امروزی همون حلاحل هست!
مهر پسره هر روز از دل دختره کم رنگتر میشه تا اینکه نسبت به اون بیتفاوت میشه!
پسرک بیچاره هم بخاطر حیله حکیم جان خودش رو از دست میده!

جالب اینجاست که دختره برای پسره حتی یک قطره اشک هم نمیریزه!
حکیم اونو که حالا به پادشاه علاقه مند شده بوده میده و در گوش شاه چنین میگه:

اگر میخواهی که این دختره همیشه از تو خوشش بیاد اون رو مثل عشق خودش نسبت به پسره دوست نداشته باش!
خدایا چنان کن سر انجام کار

تو خوشش نود باشی و ما رستگار!

نکته اخلاقی:
آهای شما که عاشق هم دیگه هستید!
همدیگه رو بخاطر زیبایی و پول و قدرت نخوایین!
همدیگه رو به خاطر خودتون دوست داشته باشین!
البته اگه دوست دارین توی زندگی موفق باشین!

از اینکه ادب رو رعایت نکردم و شکسته نوشتم از همگیتون معذرت میخوام!
امیدوارم که چه شما که الان عاشق هستید و چه اونایی که بعدا میشن(مثل خودم) توی عشقشون به بالا ترین مقام برسن!
دوست دارم که این موضوع رو با حدیثی تمام کنم که نمیدونم از کدام بزرگوار هست:!
هرکس که عاشق باشد و بمیرد در مرتبه شهادت قرار میگیرد!
بازم عذر خواهی میکنم!
شما رو به هدف زندگیم میسپارم!

 




+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:28  توسط مهدی شعبانی پور  | 



درباره وبلاگ

سلام!
اسمم مهدی شعبانی پور جهرمی!
از جهرم!
اینجا یه جایی هست که درد دل میکنم !
والبته بیشتر نق میزنم!
با عشقم!
با خدا!
یه خواهش داشتم!
کسی نگه این چه رسم حرف زدن با خداست!
من و اون خودمون با هم حال میکنیم!
به عشقم میسپارمتون!


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب


بايگاني
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
مهر 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385


پیوندها
بهترين دوستم(مرحوم نيكبخت)
دوست با مرامم(عباس جون)
آخرشه(سودا)
چه خانوم با شخصيتي(آزيتا)
عشق بی ریای ما(مینا و رامین)
حرفای راس راسکی(حمیده)
ارباب شياطين(يه ارباب واقعي)
Ev!lG!rL(آبجی هدی)
بچه ي كله شق مدرسه(آقا ابولفضل)


پیوندهای روزانه
بی تو هرگر...
نیایش ققنوس
خديجه كبري ام المومنين
کوچه باغ یادها
مش رجب و نوچه هاش!
آقای شاهد!
دیوار سکوت وندا!
اشرف،دختر باران
منتظر تنها!
×××××پس از باران×××××
...جز لبخند چیزی نگفت!
T.N.T
EMS
آدمهای خوب بخوانند!
نونو
به یاد ماندنی2(صبح صادق)!
شعری برای تو
صدا کن مرا،صدای تو خوب است!
برای تو مینویسم...!
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
ماه خدا!!!!
دل دیوانه عمارت کن....
زنگ ادبیات...
دل...
جهان در سوگ بیبی دوعالم!!!
بد شانس...
شاید یه بار دیگه...
کدوم٬کجا٬کی؟!
سکوت!!!
لبخند ...


لوگوی دوستان