تبليغاتX
عشق من خدا !
عشق من خدا !


مادرای مهربون و خواهرای گلم مبارکه!

چون مادرا محبت زیادی دارن و به همهمون مهر میورزن اول یکم در مورد محبت بگم!

  محبّت

گويند " شغال " از همان جويباري مينوشد كه " شير " از آن مي آشامد ؛ و گويند كه " عقاب " و " كركس " به صلح و آرامش از يك طعمه ميخورند ...
اي عشق دادگر !
اي كه به دستان تواناي خويش , خواهش هايم را افسار زدي و گرسنگي و تشنگي ام را به خودداري و عزتمندي مبدل ساختي !
مگذار نيروي توانگر ساكن در وجود من , نان و باده را _ كه خواهش جان ناتوان من است _ بخورد و بياشامد ؛
بگذار از گرسنگي بميرم , و اجازه بده كه دلم از تشنگي گداخته شود ؛
رهايم كن , تا بميرم و نابود شوم ,
 پيش از آن كه دست به سوي جامي دراز كنم كه تو آن را لبالب نكرده اي و بركت نداده اي .

 

 

شعري از فريدون مشيري بمناسبت روز مادر تقديم به همه
مادران
تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن
تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن
در بـهشـت آرزو ره ِيــــــــــــــافتـــــن

هـــــر نفس شهــــدی به ساغــر داشتـن
روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز
شب بتی چــون مـاه در بـــــر داشتن
جــــاويدان در اوج قــــــدرت زيستـــن
ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن
بر تو ارزانی که مـــا را خوشتر است
لــــذت يک لحضــــه مـــــــادر داشتن

كدام واژه مي تواند مرا به وصف تو برساند . كدام جمله توان از تو گفتن را در خود مي بيند.براي از تو گفتن شايد سكوت بهترين گفتار باشد.

تو را از آن روز كه بند بند وجودم به هستي تو بند بود ، از ان روزي كه طپش قلبت تنها صداي آرام بخش دوران تنهايي من بود. از‌آن هنگام كه كار هر صبح و شام من شمردن نفس هاي پر مهرت بود ، مي شناسم.

 

اینم یه انشا طنز که خنده رو لبای نازتون بشینه و قشنگتریم منحنی موجود در این دنیا رو به وجود بیاره!

انشا روز زن!
روز زن از نگاه عناصر ذکور خانه، البته از نوع کوچکش!


قلم به دست مي‌گيرم وانشايم را آغازميكنم. مادر روززن هيچ جا نرفتيم چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصباني بود كه چرا او مثل شوهرخاله‌مان براي مادرمان دستبند طلانخريده. پدرمان هم مي‌گفت پول نداشتم ولي مادرمان قبول نمي‌كرد.دراين روز پدرمان ازهمان اول صبح خودرابه آن راه زده بود كه يعني نمي‌داند امروزروززن است. اما مادرمان خيلي با پدرمان مهربان شده بود ومانند هرروز او را با پس گردني ازخواب بيدارنكرد و با اردنگي بيرون نينداخت. ما دراين روز استثنائاٌ صبحانه خورديم. ومادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان كرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نمي‌دانيم چرا اخم كرده بود وتلويزيون تماشا مي‌كرد.فقط نمي‌دانم چرا تا تلويزيون برنامه اي درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندي طوريكه مادرمان نفهمد كانال آن را عوض كرد. ازعجايب ديگر اين روز زنگ زدن مادربزرگمان بود كه صبح زود كه پدرمان هنوز بيرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبريك بگويد. كه تا ديد مادرمان چپ چپ نگاهش مي‌كند تا قطع كرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبريك گفت وبعد سريع ازخانه به اداره رفت وحتي چاي خودراهم كامل نخورد. يكي ازبديهاي اين روزكاربيش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتي كه پدرمان رفت ما را به كارگرفت وگفت كه بايد خانه برق بزند.تا وقتي پدرمان مي آيد خوشش بيايد وما بچه‌ها همه اش خانه راتميز كرديم. ولي مادرمان به ما كمك نكرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح اورا ازخواب بيداركرده وسندخانه راكه به اسم اوزده است به اوداده است. وما بسيارتعجب كرديم چطور وقتي خانه‌مان اجاره اي است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داريم، اماپدرمان ازاداره زنگ زد وگفت امشب اضافه كار مي ايستد ونمي‌تواند به خانه مادرزن جانش برود كه مادرمان تهديدكرد اگرنيايد اوراقيمه قيمه خواهد كرد وبراي همين پدرمان سرساعت آمد وعصباني بودو تا ما را ديد محكم درگوشمان زد و ما گريه كرديم.
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسيارمي‌خنديد و بسيار با ما شوخي مي‌كرد.اما پدرمان شديدا عصباني بود و ما هي ازدستش فرارمي‌كرديم. كه شوهرخاله مان ناگهان جلوي خاله مان زانوزد ودستبندي رابه اوداد وبه اوگفت: چه زن خوبي است .بعد پدربزرگ ومادربزرگمان برايش دست زدند وتشويقش كردند. ولي پدرمان دست ما راگرفت وگفت كه مارا مي‌برد تا سرپا كند وهرچه ما گفتيم ما ديگربزرگ شديم وآن برادر كوچكمان است كه بايد سرپا شود گوش نكرد و ما را به دستشويي برد وگفت كه كارخودمان رابكنيم. ولي چون ما خجالت مي‌كشيديم آن كارارنكرديم وهي كتك خورديم وبعدازاينكه ازگريه سياه شديم تازه پدرمان يادش آمد بايد برادركوچكمان رامي‌آورده ومارا باز زد وبرگشتيم.

وقتي برگشتيم ديديم مادرمان آنقدر عصباني است كه نگو.وتا آخرمهماني باهم حرف نزدند ولي وقتي سوارماشين شدند آنقدرباهم دعواكردند و آنقدرمارا كه گريه مي‌كرديم زدند تا رسيديم. بعد كه رسيديم پدرمان قبول كردتا فردا براي مادرمان دستبند بزرگتري بخرد.
ما ازاين انشا نتيجه مي‌گيريم كه روززن روزكتك خوردن بچه هاست وبايد براي مادرها حتما دراين روز دستبند طلا خريده شود.
اين بود انشاي ما.

ایشالا که زنده باشم  و روز پدر رو هم به خودم(منظورم روز مرده) تبریک بگم و کلی شادی کنم!
بازم تبریک میگم!

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:23  توسط مهدی شعبانی پور  | 



درباره وبلاگ

سلام!
اسمم مهدی شعبانی پور جهرمی!
از جهرم!
اینجا یه جایی هست که درد دل میکنم !
والبته بیشتر نق میزنم!
با عشقم!
با خدا!
یه خواهش داشتم!
کسی نگه این چه رسم حرف زدن با خداست!
من و اون خودمون با هم حال میکنیم!
به عشقم میسپارمتون!


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب


بايگاني
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
مهر 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385


پیوندها
بهترين دوستم(مرحوم نيكبخت)
دوست با مرامم(عباس جون)
آخرشه(سودا)
چه خانوم با شخصيتي(آزيتا)
عشق بی ریای ما(مینا و رامین)
حرفای راس راسکی(حمیده)
ارباب شياطين(يه ارباب واقعي)
Ev!lG!rL(آبجی هدی)
بچه ي كله شق مدرسه(آقا ابولفضل)


پیوندهای روزانه
بی تو هرگر...
نیایش ققنوس
خديجه كبري ام المومنين
کوچه باغ یادها
مش رجب و نوچه هاش!
آقای شاهد!
دیوار سکوت وندا!
اشرف،دختر باران
منتظر تنها!
×××××پس از باران×××××
...جز لبخند چیزی نگفت!
T.N.T
EMS
آدمهای خوب بخوانند!
نونو
به یاد ماندنی2(صبح صادق)!
شعری برای تو
صدا کن مرا،صدای تو خوب است!
برای تو مینویسم...!
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
ماه خدا!!!!
دل دیوانه عمارت کن....
زنگ ادبیات...
دل...
جهان در سوگ بیبی دوعالم!!!
بد شانس...
شاید یه بار دیگه...
کدوم٬کجا٬کی؟!
سکوت!!!
لبخند ...


لوگوی دوستان