سلامی به گرمی آفتاب!!!
توی آپ اینبار چنتا داستانک آموزنده میذارم! امیدوارم که خوشتون بیاد!
چه كسي را باور كنم...؟!
::: :: :
تا حالا پيش اومده كه يه اتفاقي براتون افتاده باشه و اون اتفاق رو دوست نداشته باشي؟
و حتي بعد از اون اتفاق نا خوشايند از خودت ' اطرافيان ' زندگي و و و و ..... نا اميد شده باشي؟
مي دونم واسه خيلي ها ' نه البته همه ' اين اتفاق افتاده.
اين البته كه گفتم واسه ي اين بود كه:
براتون يه داستان وا قعي رو بنويسم كه بهتون ثابت شه '
‹ خواستن توانسته › و نا اميد شدن چاره ي كار نيست!
يعني چي؟
بخون تا منظورم رو بهتر درك كني.
::: :: :
دكتر ها به من گفتند كه ديگر هيچ گاه راه نمي روم ' اما مادرم گفت كه من راه مي روم و من حرف مادرم را باور كردم!
داستان دختر كوچكي را برايتان مي گويم كه در يك كلبه ي محقر دور از شهر در يك خانواده ي فقير به دنيا آمده بود.
زايمان ' زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس ' ضعيف و شكننده اي بود.همه شك داشتند كه زنده بماند.
وقتي چهار ساله شد ' بيماري ذات الريه و مخملك را با هم گرفت.تركيب خطرناكي كه پاي چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود چون مادري داشت كه او را تشويق و دلگرم مي كرد.مادرش به او گفت : "علي رغم مشكلي كه در پايت داري با زندگي ات هر كاري كه بخواهي مي تواني بكني ' تنها چيزي كه احتياج داري ==› ايمان ' مداومت در كار ' جرات و يك روح سر سخت و مقاوم است. "
بدين ترتيب در نه سالگي دختر كوچولو بستهاي آهني اش را كنار گذاشت و بر خلاف آنچه دكترها فكر مي كردند و مي گفتند كه هيچ گاه به طور طبيعي راه نمي رود ' راه رفت و چهار سال طول كشيد تا قدمهاي منظم و بلندي را برداشت و اين يك معجزه بود.
او يك آرزوي باور نكردني داشت ' آرزو داشت بزرگترين دونده ي زن جهان شود ' اما با پاهايي مثل پاهاي او ' اين آرزو چه معنايي مي توانست داشته باشد؟
در سيزده سالگي در يك مسابقه ي دو شركت كرد و نفر آخر شد.در تمام مسابقات دبيرستان شركت كرد و در تمام مسابقات ' آخرين نفر بود. همه به اصرار به او مي گفتند كه اين كار را كنار بگذارد اما روزي فرا رسيد كه او قهرمان مسابقه شد!!!
از آن زمان به بعد ويلما در هر مسابقه اي شركت كرد و برنده شد.
در سال 1960 او به بازي هاي المپيك راه يافت و آنجا در برابر اولين دونده ي زن دنيا ' يك دختر آلماني قرار گرفت كه تا به حال كسي نتوانسته بود او را شكست دهد.
اما ويلما پيروز شد و در دو صد متر ' دويست متر و دو امدادي چهارصد متر ' سه مدال المپيك گرفت.
آن روز او اولين زني بود كه توانست در يك دوره ي المپيك ' سه مدال طلا كسب كند ' در حالي كه گفته بودند: ‹ او هيچ وقت نمي تواند دوباره راه برود! ›
::: :: : من كه از خوندن اين مطلب واقعا به اون دختر كوچولو با اون همه ضعف و بيماري و فقيري كه يه روزي تونست قهرمان شه افتخار كردم...
اما تو چه نظري داري؟
به نظرت من ' تو و بقيه هم مي تونيم مثل اون باشيم؟
آره مي تونيم...
فقط كمي بايد باور داشته بشيم
اول خودمون رو بعد اطرافيان رو!
گــــــــــفــــــتـــــــم.....
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... او رفت و تنها ماند .... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو.... گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!! گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش... گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.... گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود.... گفت: عشق دروغی بیش نیست....
*********************************
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........ گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است.... گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه..... **********************************
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ... گفتم عشق راز است .... راز بین من و توست و بر ملا نمی شود .... هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ..... آهی سردی کشید.... دیگه هیچی نگفت.... سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
**********************************
لحــــظه خـــداحـــافــــظی
ديگه يواش يواش داشت قبول ميکرد که مادرش داره بار و بنديل خودش را مي بنده و برای هميشه از کنارش ميره. با ديدگان پر از اشک و دلي مالامال از درد و اندوه، نگاههايش را به صورت زرد و تکيده مادرش که روی تخت به حال مرگ افتاده بود دوخته بود. انگاری مادرش ميخواست که نفس های آخر عمرش را روی همان تخت بده و از اين دنيای لعنتي برای هميشه خداحافظي کنه
پسر کوچولوی 9 ساله به اين فکر ميکرد که بدون مادرش چي ميخواهد بکنه، ميترسيد که تنهای تنها بشه. نفسهای مادرش به شمارش افتاده بود، ديگه حتي قادر به گشودن چشمهايش هم نبود، دل پسر کوچولو به درد آمده بود، درونش داشت فرياد ميکشيد که مادر چشمهايت را باز کن، حتي برای يک لحظه هم که شده، من رو نگاه کن. اشک گوله گوله از روی گونه هاش سر ميخوردند و روی دستش مي ريختند. سنگيني دستهای مهربان پدرش را روی شانه هايش احساس ميکرد که به او ميگفت : پسرم بلند شو برو بيرون، پسر کوچولو دوست نداشت مادرش را در آن لحظات تلخ با دردی که از بيماری ميکشيد تنها بگذارد، گفت نه پدر دوست دارم پيش مادرم باشم
سنگيني خاصي در اتاق حکمراني ميکرد، مثل اينکه همه چيز عزا گرفته بودند. حتي ماهي کوچولوی توی تنگ کنار پنجره هم ديگه مثل هميشه سرحال نبود. پسر کوچولو ديدگانش رو به صورت مادرش دوخته بود و يک لحظه از صورت مادرش برنمي داشت. يهو متوجه لبان مادرش شد که ميخواست مهر سکوت را بشکند شد، با صدای خيلي ضعيف که به زور ميشد فهميد ميگفت : آقا کوچولو بيا يه بوس به مامان بده، پسر کوچولو از خوشحالي ندوونست چطوری خودش را توی بغل مادرش رها کرد، چنان مادرش را ميبوسيد و ميبويد مثل اينکه سالهاست که او را نديده، مثل اينکه بهترين هديه دنيا را بهش داده بودند. اشکهايش با اشکهای مادرش به هم گره ميخوردند، نميدانست که اين اشکها، اشکهای شادی نوازش مادر هست و يا غمي که بيماری مادر در دل کوچولوی او بجا گذاشته بود
مادرش دستهايش را تا نزديکهای صورت او بلند کرد ولي نيمه های راه متوقف شد! پشيمون نشده بود ولي ديگر قادر نبود بيشتر از اون بلند کنه. يهو اين فکر به ذهن پسر کوچولو خطور کرد که مبادا سنگيني من باعث بشه نفس مادر بره و ديگه بر نگرده به خاطر اين سريعا" خودش را از بغل مادرش بيرون کشيد. قطره های اشک را روی صورت معصوم مادرش مي ديد که سر ميخوردند و توی بالش غرق ميشدند. پسر کوچولو دوباره از جايش بلند شد و ايندفعه بطرف پاهای خسته و بي رمق مادرش که از گوشه پتو بيرون بود رفت ، خم شد و پاهايش رو بوسيد. مادرش ايندفعه با صدای بلند گريه ميکرد مثل اينکه تمام قوايش را صرف اينکار کرده بود با صدای خيلي لرزان پسر کوچولو را به خواهر بزرگش که فقط 16 سال داشت مي سپرد و فقط بعد از تنها چند ساعت پسر کوچولو را برای هميشه تنها گذاشت
خوب عزیزان! ببخشید اگه جالب نشده بود! اما امیدوارم که خوشتون اومده باشه! از همتون ممنونم که به فکر من بودین و هستین! تا بعد شما رو به عشقم میسپارم
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:31 توسط مهدی شعبانی پور
|

|