تبليغاتX
عشق من خدا !
عشق من خدا !


میلاد!

بیوگرافی!

سلام!
من علی فرحزاد هستم (یکی از دوستای مهدی) و این اولین باری هست که میام اینجا و برای شما مینویسم!
البته شاید آقا مهدی قبلا داستانهایی که من بهش میدادم رو توی وبلاگش گذاشته باشه!

هدفم اینه که تا اونجا که مهدی رو میشناسم براتون بیوگرافی کنم!

اگه میپرسین چرا خود مهدی ننوشته چون میخواست خدایی نکرده ریا نباشه!
البته اگه من چیزی جا انداختم خودتون بعدا از مهدی بپرسید!
امروز 31/5/1386 هست!
در همین روز، 19 سال پیش خداوند یکی دیگه از بنده هاش رو به این دنیا آورد!
که از لحظه تولد به اسم مهدی صداش کردن!

این آقا مهدی بعد از 3 تا دختر به دنیا اومد !

خلاصه پسر کاکل زری بود(البته الان هم هست)!
این آقا مهدی ما از نظر درسی خیلی قوی بود و دوره دبستانش رو تا اونجا که من دیدم با معدل 20 بود!

راهنمایی رو هم که به خوبی و معدل خوب گذراند!

سال اول دبیرستان موقع انتخاب رشته یه تصمیم بزرگ گرفت!
آخه هم رشته تجربی و هم کارای فنی رو خیلی دوست داشت و آخر سر هم توی آزمون ورودی هنرستان ها شرکت کرد رشته کامپیوتر رو که دوست داشت نمره آورد و وارد هنرستان فنی شایستگان شد!!

اونجا تمام معلم ها از دستش عاصی شده بودن!
آخه یه سوالایی میپرسید که بعضی وقتا معلمهاش از جواب دادن بهش طفره میرفتن!

خلاصه اون دوران هم با تمام شیرینی و تلخیش گذشت در حال حاظر مهدی دانشجو کارشناسی کامپیوتر

هست!

حالا شاید بهتر باشه یکم به خصوصیات مهدی بپردازیم!
راستش اول از هم باید بگم که شاید مثل خیلیاتون مهدی از دروغ بدش میاد!

دیگه اینکه خیلی سخت با کسی رفیق میشه!
البته منظورم  این نیست که توی ارتباطات اجتماعیش مشکل داره!
اما خیلی سخت با کسی دوست میشه و اگه با کسی هم دوست شد حاضر هست جونش رو براش بده و به عبارتی خیلی رفیق باز هست!
دیگه که یکم زیادی شکاک هست !
دیگه بگم که زود جوش میاره!
آدم بسیار شوخی هست!
یعنی با همه شوخی میکنه و اگه همه به بدترین رقم باهاش شوخی کنن ناراحت نمیشه جز در بعضی موارد!
روی خانواده خیلی غیرت داره و کسی اجازه نداره بهشون کوچکترین بی احترامی کنه!
خیلی زیاد باباش رو دوست داره!
در مورد فعالیتهای ورزشی باید به شرکت در مسابقات پاورلیفتینگ اشاره کرد و همچنین کسب مقام سومی کشتی در مسابقات بین مدارس استان و همچنین کسب مقام دومی والیبال در شهرستان باید اشاره کنم!

در ضمن تیم مورد علاقش پرسپولیس هست!
بازیکن محبوبش علی دایی هست !
و مربی گری علی پروین رو خیلی قبول داره!

از دروازه بانی طالبلو خوشش میاد!
از دفاع علی انصاریان و شیث رضایی هم خیلی خوشش میاد!
در مورد فعالیتهای مذهبی باید بگم که یکی از اشخاص قدیمی هست!
یعنی از 8 سالگی در هیات آل محمد شروع به فعالیت کرد و یک سال بعد در پایگاه بسیج اسم نوشت و الان در پایگاهی که هست درجه بالایی داره!

حالا در کنار همه اینا اصلا خشک برخورد نمیکنه و حتی باید بگم که شعرای بعضی از خواننده ها چه غربی و چه وطنی رو حفظه و علاقه زیادی به شعرای سیاوش قمیشی و محسن چاووشی و علیرضا افتخاری دارد !

در کل معتقد هست که موسیقی برای همه لازمه و با این عقیده که بسیجی نباید آهنگ گوش بده سخت مخالفه!
در مورد فعالیتهای دیگه که به نوعی سیاسی و اجتماعی به حساب میاد تا به حال چندبار با نامه با ریاست جمهور ارتباط برقرار کرده و پیشنهادهایی به دولت داده و که با بعضیاش موافقت شده !
دیگه بگم که از نظر مالی روی پای خودش ایستاده!
در کل من با وجود تمام خوبیاش و بدیاش خیلی دوسش دارم و افتخار میکنم که منو دوست خودش میدونه !
حالا اگه بنده حقیر بد قلم به این دفتر بی برگ زدم از همگیتون و مخصوصا داداش مهدیم معذرت میخوام!

بازم میگم اگه سوالی بود که من اینجا جوابش ندادم خودتون بپرسید!

احتمالا یا خودم جواب میدم یا که خود مهدی زحمتش رو میکشه!

دوست دارم نوشته هام رو با نوشته مهدی تمام کنم!
همه شما عزیزان را به عشقم میسپارم!







 

سلام!
به نظر شما جشن تولدم رو کجا بگیرم؟
حتما میگین در کنار خانواده!
آره فکر خوبی هست!

اما دلم میخواد امین هم  کنارم باشه

میرم سر خاکش!
اونجا با اون جشن تولدم رو میگیرم!
الان رسیدم سر خاکش

میخوام شمعها رو فوت کنم!
میبینم صدای گریه میاد!
آره

انگار یکی داره گریه میکنه!
میرم جلوتر!
یه زن نشسته بالای یه قبر!
میرم جلوتر ببینم که اون قبر مال یه آدم جوون هست یا پیر!
الله اکبر!
چه قیافه ای داشته این جوون!
نشستم کنار سنگ قبر که براش تنها کاری که میتونم بکنم!
همین بسم الله ور که گفتم ناخدا گاه چشم افتاد به روی قبر!
دیدم اسمش رو با رنگ قرمز نوشتن!
گفتم خدا یعنی این......!
آره!
پسرم هست!

شهید شده!
اینا رو همون زن که اونجا بود بهم گفت!
میدونید!
خندم گرفت!
میخواستم برای چه کسی فاتحه بفرستم!
کسی که اصلا بهش نیاز نداره!

میخواستم یه چیزی به مادره بگم که آروم بشه!
مادر من، تو که چنین پسری داشتی !

و الان هم داری!
آخه چرا گریه میکنی!؟
گفت امروز تولد پسرم هست!
سد پلکام  نتونست تحمل بار اشک رو بکنه!
خیلی آروم اشکم از روی صورتم  پایین اومد!
میخواستم یه چیزی بگم!
صدام داشت میلرزید!
مادر جان!
تو برای همین که امروز تولد پسرت هست گریه میکنی؟
مادره یه نگاهی بهم کرد!
آروم شدم!
تبسم زیبایی بود!
کمتر جایی این صحنه رو دیدم!
گفت پسرم از این ناراحتم که اون توی مهمونی تولدش تو بهشت با خدا هست و هنوز منو اینجا گذاشته و منو دعوت نمیکنه!
دلم میخواست مادر اون رو توی بغلم بگیرم!
دلم میخواست تمام هستی دنیا رو بریزم به پاش!
دلم میخواست امین کنارم باشه!
دلم میخواست...............

رفتم کیکی که گرفته بودم بیارم!
دیدم شمعهای روی اون آب شده!
اما چرا زود؟
یه لحظه به خودم گفتم حتما اونا هم حرفای مارو شنیدن!
به همین دلیل زود آب شدن!
یه لحظه یه فکر دیگه اومد توی ذهنم!
یادم اومد که زمان در حال گذر هست!
باید زندگی کرد!
باید تا شمع وجودمون خاموش نشده زندگی کرد!

حالا چه خوبه این شمع برای یه کار مفید بسوزه!

بچه ها!
ثانیه ها در گذرند و من هنوز با افسوس از ثانیه های از دست رفته ثانیه های آینده رو از دست میدم!
دارم به آخر عمرمون نزدیک و نزدیک تر میشیم و هنوز در رویا هستیم!

از این حرفا گذشته یاد حرف این مادر افتادم:
"توی مهمونی تولدش توی بهشت با خدا هست...."
چه خوب بود که خدا هم توی جشن من میومد!

نه!
خدا تو جشنم هست!

مثل تمام لحظه های زندگیم!
چه خوب بود که من به درجه ای میرسیدم که خدا رو حس کنم!
دلم میخواست خدا هم بهم کادو بده!

اما چه کادویی؟
خدایا تو به من چی میدی؟

خدایا!
به من عشق واقعیت رو بده!

خدایا تو اگه هیچ چیز هم به من ندی بازم یه دنیا رو بهم دادی!
که توش زندگی کنم!
آره!
عاشق باشم!
دوست داشتن رو یاد بگیرم!
بتونم سردی روزگار رو در کنارت تحمل کنم!
همیشه مطمئن باشم یکی کنارم هست!

اینکه خانواده ام و دوستای به این خوبی کنارم هستن خودش بهتری کادویی هست که داشتم و دارم!
خدایا!
دوست دارم که کنار تو و بندگانت تولدم رو جشن بگیرم!

خدا دلم میخواد صادقانه و از ته دل بگم که دوست دارم!

 


امیدوارم که خوشتون اومده باشه!

به امید روز وصال!
شما رو به عشقم میسپارم!

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:56  توسط مهدی شعبانی پور  | 



درباره وبلاگ

سلام!
اسمم مهدی شعبانی پور جهرمی!
از جهرم!
اینجا یه جایی هست که درد دل میکنم !
والبته بیشتر نق میزنم!
با عشقم!
با خدا!
یه خواهش داشتم!
کسی نگه این چه رسم حرف زدن با خداست!
من و اون خودمون با هم حال میکنیم!
به عشقم میسپارمتون!


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب


بايگاني
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
مهر 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385


پیوندها
بهترين دوستم(مرحوم نيكبخت)
دوست با مرامم(عباس جون)
آخرشه(سودا)
چه خانوم با شخصيتي(آزيتا)
عشق بی ریای ما(مینا و رامین)
حرفای راس راسکی(حمیده)
ارباب شياطين(يه ارباب واقعي)
Ev!lG!rL(آبجی هدی)
بچه ي كله شق مدرسه(آقا ابولفضل)


پیوندهای روزانه
بی تو هرگر...
نیایش ققنوس
خديجه كبري ام المومنين
کوچه باغ یادها
مش رجب و نوچه هاش!
آقای شاهد!
دیوار سکوت وندا!
اشرف،دختر باران
منتظر تنها!
×××××پس از باران×××××
...جز لبخند چیزی نگفت!
T.N.T
EMS
آدمهای خوب بخوانند!
نونو
به یاد ماندنی2(صبح صادق)!
شعری برای تو
صدا کن مرا،صدای تو خوب است!
برای تو مینویسم...!
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
ماه خدا!!!!
دل دیوانه عمارت کن....
زنگ ادبیات...
دل...
جهان در سوگ بیبی دوعالم!!!
بد شانس...
شاید یه بار دیگه...
کدوم٬کجا٬کی؟!
سکوت!!!
لبخند ...


لوگوی دوستان