...
آن شنيدی که عاشقی جانباز وعظ گفتی به خطه شيراز
روزی آغاز کرد بر منبر سخن دلفريب جان پرور
ناگهان روستايی نادان خالی از نور ديده و دل و جان
گفت : ((ای مقتدای اهل سخن غم کارم بخور که امشب من
خرکی داشتم ٬ چگونه خری خری آراسته به هر هنری
يکدم آوردم آن سبک رفتار به تفرج ميانه بازار
ناگهان زمن بدزديدند از جماعت بپرس اگر ديدند))
پير گفتا بدو که : (( ای خرجو بنشين يک زمان و هيچ مگو ))
پس ندا کرد سوی مجلسيان : (( اندر اين طايفه زپير و جوان
هر که با عشق در نياميزد زين ميانه ٬ به پای برخيزد ))
ابلهی همچو خر ٬ کريه لقا چُست برجست از خری برپا
پير گفتش : (( تويی که در ياری دل نبستی به عشق؟)) گفت:آری
بانگ بر زد بگفت : (( ای خردار هان! خرت يافتم بيار افسار ))
نتيجه می گيريم که :
الف) اگه از عشق ميشه قصه نوشت ٬ ميشه از عشق تو گفت
ب) يه جورايی نازنين خيلی ميخوامت ٬ حاليته ؟!
ج) هنوز در آرزوی تو ام لحظه به لحظه به عشق تو رسيدن ٬ يه خوشبختی محضه
د) کنار هر شقايقی ٬ هر جا که ديدی عاشقی ٬ به ياد من باش ...
---------------------------------------------------------------------------
گزينه صحيح : ...
بین خودمون باشه...
پ.ن(۱):این پستا هیچ ربطی به زندگی روزمره من نداره!
فکرای منحرف نکنین!
پ.ن(۲): دیشب یکی تو بغلم بود که از علاقه نسبت به اون تا صبح نتونستم بخوام و الان خیلی خوابم میاد! بازم فکر منحرف کردی! اون یه تخته سنگ بود! دیشب توی کوه خوابیدم!
پ.ن(۳):خدا جونم ! درسته که در مورد تو فعلا نمینویسم! آخه هر حرفی رو نمیشه زد! اما خیلی دوست دارم! این خودش همه چیزو میرسونه!
پ.ن(۴): تو رو هم دوست دارم! با خود خودتم! آره! تویی که اومدی اینجا و داری میخونی!
پ.ن(۵): پ.ن نوشتنم برام جذاب شده!
پ.ن(۶): همتون رو به عشمقم میسپارم!
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:42 توسط مهدی شعبانی پور
|

|